X
تبلیغات
رایتل
         

داستان زن عصبانی

دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:10 ب.ظ

زن با عصبانیت پای تلفن : "این موقع شب کدوم گوری هستی تو؟!"
مرد : "عزیزم ، اون فروشگاه طلافروشی رو یادته که از یه انگشتر الماس نشان ش خوشت اومده بود و گفتی برات بخرم، اما من اون روز پول نداشتم ولی بهت گفتم که روزی حتما این انگشتر مال تو میشه عزیزم...؟! "
...
زن با صدای ملایم و خوشحالی بسیار : " بله عشقم..."

مرد : "من تو رستوران بغل دستیش دارم شام میخورم!
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo